۱۳۹۶ تیر ۹, جمعه

اولین بار درک حضور تو

مگر می شود جزء به جزء آن صبح را از یاد ببرم؟

جمعه بود ، پنجم خرداد ماه ، فردایش ماه رمضان شروع می شد و حالات سامیه ی عزیزم مجاب مان کرده بود به شیرین ترین احتمال عالم، ظنین شویم.

به اصرار من همان اول صبح برای آزمایش خون به بیمارستان صارم رفتیم
صدای قلب های مان را می شنیدم
هم را که می دیدیم بیخود لب خند می زدیم
انگار منتظر شنیدن خبر خوبی باشیم و نباشیم
اضطراب داشتم و می دانم که در دل سامیه هم وضع بهتری نبود گرچه نمی خواستیم بهم منتقلش کنیم

آزمایش که گرفتند برای جواب به دو ساعت بعد حواله مان دادند و ما که توانایی تحملش را نداشتیم تصمیم گرفتیم با خرید سرمان را گرم کنیم. رفتیم شهروند میدان آرژانتین

سریع و جمع و جور خرید کردیم و طوری برگشتیم که راس دو ساعت بیمارستان باشیم

از ماشین که پیاده شدیم تا درب ورودی ، تا طبقه ی پایین که آزمایشگاه بود ، تا برگه جواب را تحویل دادیم و منتظر روی صندلی نشستیم تا نتیجه را برایمان بیاورند ، لحظه به لحظه اش اضطراب فزاینده بود با چاشنی لب خند
از آن حس ها که نمی دانی چیست و سراغت که می آیند میزبانی کردن شان را نمی دانی

بیشتر از چند دقیقه منتظر نشسته بودیم و هنوز از جواب خبری نبود که سامیه بلند شد
دیگر توان تحمل انتظار نداشت و گفت می رود دستشویی و زود برمی گردد
من ماندم و دو جفت چشم خیره به باجه ی آن خانم
با این تفاوت که چشم های مضطرب سامیه را هم قرض کرده بودم
در آن لحظه ها به معنای واقعی کلمه چهار چشمی نگاه می کردم یا بهتر بنویسم تک چشمی
با چشم یگانه ی " ما "

صدایمان زد
بلند شدم و برگه را تحویل گرفتم
خانمی که برگه جواب را تحویل می داد هیچ نگفت
آنقدر بی ذوق و بی تفاوت بود که حتی برگه را و من مضطرب را نگاه هم نکرد
برگه را باز کردم
چیزی سر در نیاوردم
ولی حس خوبی داشتم
احساس می کردم جواب آزمایش مان مثبت است
منتها باید مطمئن می شدیم
از راه پله ها رفتم پایین ، سامیه ی من داشت به سمتم می آمد
میانه ی پاگرد بهم رسیدیم
پرسید جواب رو گرفتی ؟ چی شد؟
گفتم : نمی دونم ، اون خانم چیزی نگفت

رفتیم سراغ دکتر زنان که شیفت بود
منشی اش برگه را از ما گرفت و نگاه کرد ، لب خند شیرین و جالبی تحویل مان داد و گفت : مبارکه

خیلی مقطعی و گذرا چشم های من و سامیه بهم گره خورد
تمام حرف ها و احساسات مشترکمان را با همان یک نگاه به اشتراک گذاشتیم از آن اشارات نظر معروف ، از آن جنس نگاه های کمیاب و بی اختیار و عمیق
از ان نگاه های توصیف نشدنی که شبیه یک راز مهم در دل می ماند

بعد خواستم که اجازه بدهد و دکتر را ببینیم

پیش دکتر که رفتیم حرف منشی اش را تایید کرد

و حالا ما دیگر همان سامیه و مجید نیم ساعت قبل نبودیم

از ساعت 12 روز جمعه 5 خرداد 1396 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر