۱۳۹۶ تیر ۹, جمعه

مادر بودن

مادر شدن را این روزها با تمام ذرات وجودم لمس می کنم 
معشوق همیشه بهار من ، این روزها جمع نقیضین را با هم تجربه می کند و هربار و هر لحظه که خیره نگاهش می کنم با قبلترش فاصله گرفته است 

 احساسات مختلف را یکجا و باهم تجربه می کند ، لذت و رنج را باهم و هر بار بیشتر از لحظه قبل به معنای واقعی کلمه ی مادر نزدیک می شود 

غبطه خوران نگاهش می کنم و حواسم بهش هست 
بیشتر از قبل 
بیشتر از چند لحظه ی قبل

و در صیغه ی حال استمراری ، دوست داشتن مضاعفش را صرف می کنم به تازگی شعر و بهار و لب خند ش

خبر های خوب با تو از راه رسیدند

اردیبهشت 96 ماهی بود که ما تو را داشتیم و خودمان نمی دانستیم

سفر شیراز دوست داشتنی مان و دومین سالگرد ازدواج مان در تمامی لحظاتش تو را داشتیم و کنارمان نفس می کشیدی
تمام شیراز گردی هامان
در مرز ثقل تمام عکس هایمان
در اوج تمام لذت بردن هایمان
تو هم بودی عزیز دلم

نیمه دوم ماه برای سامیه ام و من و تمام انهایی که قدری آرامش و وضع بهتر می خواستند گره خورد به دل آشوب ها و اضطراب های تکرار شونده و بی پایان
همه نگران بودند برای روز انتخابات
بعد تر ها برایت بیشتر خواهم گفت که تمام روز و شب های مان پر بود از تحلیل و خبر خوانی تا کنش های جور واجور نوشتاری و عملی
همه کار می کردیم تا امیدمان قطع نشود و آرامش نیم بندمان را از دست ندهیم
و خدارا شکر که بهترین اتفاق ممکن افتاد
کام مان شیرین شد و خوشحالیمان را با همه تقسیم کردیم
آرامش را برای خودمان ، برای تو و برای آینده حفظ کردیم

آن اتفاق خوبی افتاد که باید
و آن امیدواری شیرینی از جامعه به ما تزریق شد که باید
در بهترین زمان ممکن
در آستانه ی آمدن تو

بعد تر خوشحالی جامعه بیشتر هم شد و ایران مقتدرانه به جام جهانی رفت و باز مردم از ته دل خندیدند

سامیه جانم
و من
تمام خبرهای خوب را از صدقه سر تو می بینیم
تویی که به تنهایی
برای ما
والاترین جلوه ی معصومیت خداوندی

اولین بار درک حضور تو

مگر می شود جزء به جزء آن صبح را از یاد ببرم؟

جمعه بود ، پنجم خرداد ماه ، فردایش ماه رمضان شروع می شد و حالات سامیه ی عزیزم مجاب مان کرده بود به شیرین ترین احتمال عالم، ظنین شویم.

به اصرار من همان اول صبح برای آزمایش خون به بیمارستان صارم رفتیم
صدای قلب های مان را می شنیدم
هم را که می دیدیم بیخود لب خند می زدیم
انگار منتظر شنیدن خبر خوبی باشیم و نباشیم
اضطراب داشتم و می دانم که در دل سامیه هم وضع بهتری نبود گرچه نمی خواستیم بهم منتقلش کنیم

آزمایش که گرفتند برای جواب به دو ساعت بعد حواله مان دادند و ما که توانایی تحملش را نداشتیم تصمیم گرفتیم با خرید سرمان را گرم کنیم. رفتیم شهروند میدان آرژانتین

سریع و جمع و جور خرید کردیم و طوری برگشتیم که راس دو ساعت بیمارستان باشیم

از ماشین که پیاده شدیم تا درب ورودی ، تا طبقه ی پایین که آزمایشگاه بود ، تا برگه جواب را تحویل دادیم و منتظر روی صندلی نشستیم تا نتیجه را برایمان بیاورند ، لحظه به لحظه اش اضطراب فزاینده بود با چاشنی لب خند
از آن حس ها که نمی دانی چیست و سراغت که می آیند میزبانی کردن شان را نمی دانی

بیشتر از چند دقیقه منتظر نشسته بودیم و هنوز از جواب خبری نبود که سامیه بلند شد
دیگر توان تحمل انتظار نداشت و گفت می رود دستشویی و زود برمی گردد
من ماندم و دو جفت چشم خیره به باجه ی آن خانم
با این تفاوت که چشم های مضطرب سامیه را هم قرض کرده بودم
در آن لحظه ها به معنای واقعی کلمه چهار چشمی نگاه می کردم یا بهتر بنویسم تک چشمی
با چشم یگانه ی " ما "

صدایمان زد
بلند شدم و برگه را تحویل گرفتم
خانمی که برگه جواب را تحویل می داد هیچ نگفت
آنقدر بی ذوق و بی تفاوت بود که حتی برگه را و من مضطرب را نگاه هم نکرد
برگه را باز کردم
چیزی سر در نیاوردم
ولی حس خوبی داشتم
احساس می کردم جواب آزمایش مان مثبت است
منتها باید مطمئن می شدیم
از راه پله ها رفتم پایین ، سامیه ی من داشت به سمتم می آمد
میانه ی پاگرد بهم رسیدیم
پرسید جواب رو گرفتی ؟ چی شد؟
گفتم : نمی دونم ، اون خانم چیزی نگفت

رفتیم سراغ دکتر زنان که شیفت بود
منشی اش برگه را از ما گرفت و نگاه کرد ، لب خند شیرین و جالبی تحویل مان داد و گفت : مبارکه

خیلی مقطعی و گذرا چشم های من و سامیه بهم گره خورد
تمام حرف ها و احساسات مشترکمان را با همان یک نگاه به اشتراک گذاشتیم از آن اشارات نظر معروف ، از آن جنس نگاه های کمیاب و بی اختیار و عمیق
از ان نگاه های توصیف نشدنی که شبیه یک راز مهم در دل می ماند

بعد خواستم که اجازه بدهد و دکتر را ببینیم

پیش دکتر که رفتیم حرف منشی اش را تایید کرد

و حالا ما دیگر همان سامیه و مجید نیم ساعت قبل نبودیم

از ساعت 12 روز جمعه 5 خرداد 1396 

ثبت برای تو ، ثبت برای ما

سلام

حالا که برایت می نویسم تقریبا یازدهیمن هفته ای ست که احساست می کنیم و روح و جسم مان در حال امادگی پذیرایی از روح پاک و کوچک توست

می نویسم تا ثبت شود برای تاریخ برای تو و برای خودمان
تمام لحظه های پر اضطراب و ناباورانه ی شیرینی که داریم تا روشنای خانه ی کوچک مان شوی